دل نوشته های من - چشمان ِ بسته

 

نوع مطلب :دل نوشته های من ،

نوشته شده توسط:صابر خطیری ::

برای دیدن تصاویر با اندازه واقعی بر روی آنها کلیک کنید. صابر خطیری
آدم های این حوالی وقتی که نمی توانند تو و گفته هایت را هضم کنند، بی آنکه حتی دستشان را بلند کنند، راحت ترین گزینه را از روی میز بر می دارند و آنچنان آن را بر سرت می کوبند که حتی نایی برای یک دم و بازدم دیگر نیز نداشته باشی. 
اینها درد و دل های دوستی بود، که دلش را سخت آزرده بودند.
از او پرسیدم: چرا اینقدر پریشانی؟
گفت: دلم کمی سکوت با طعم آرامش می خواهد. کمی درستی، کمی... . راستش را بخواهید دوستانی داشتم که همیشه برایم ارزشمند و قابل ستایش بودند. دوستانی که برنامه ها و اهداف مشترکی با هم داشتیم. برنامه هایی که پر از ایده و تفکر بود. چند سال پیش، اتفاقاتی در زندگی ام افتاد که باعث شد تلاش و کوششم را برای رسیدن به اهدافم بیشتر و بیشتر کنم، در این گیر و دار به هر موفقیت کوچک و بزرگی که دست می یافتم، آن را با دوستانم در میان می گذاشتم، در واقع حال خوبم را با آنها شریک می شدم. مدتی از این اتفاقات گذشت، تا اینکه یک روز یکی از دوستانم حرفی را به زبان آورد که همچون سیلی محکمی مرا از خواب غفلتی که در آن غوطه ور بودم، بیدار کرد. ناگهان دنیا برایم تیره و تار شد. برای اینکه این موضوع بیشتر برایم روشن شود، چند روز بعد آن را در جمع دوستانه و صمیمی همیشگی مان مطرح کردم و آنجا بود که حرف هایشان آتشی شد که باورهایم نسبت به آنها را به خاکستر بدل کرد.
دوباره پرسیدم: آنها چه حرفی به تو زدند، که این طور آشفته شدی؟

ادامه مطلب

عمر گر خوش گذرد، زندگی نوح کم است

 

نوع مطلب :حکایت ها و داستان های عبرت آموز ،

نوشته شده توسط:صابر خطیری ::

برای دیدن تصاویر با اندازه واقعی بر روی آنها کلیک کنید. صابر خطیری
حکیمی، در کنار ساحل دریا مردی را دید که اندوهگین نشسته بود و برای دنیا غم می خورد. حکیم به او گفت: " برای دنیا غم نخور، اگر در نهایت توانگری، در یک کشتی بودی و کشتی ات در دریا شکسته بود و در حال غرق شدن بودی، آیا نهایت آرزویت این نبود که نجات پیدا کنی و همه ی ثروت و سرمایه ات را از دست بدهی؟"
گفت: بله.
پس حکیم به او گفت: "اگر بر تمام دنیا فرمانروایی داشتی و  همه ی افراد پیرامونت قصد کشتن تو را داشتند، آیا آرزوی تو نجات پیدا کردن از دست آنها نبود، حتی به بهانه از دست دادن تمام چیزهایی که داشتی؟"
گفت: بله.
حکیم حرف هایش را اینچنین ادامه داد: "اکنون مرد جوان، تو همان توانگر و حالا همان پادشاهی هستی که ثروت و قدرتت را از دست داده ای ولی جان خود را به سلامت حفظ کرده ای."
آن مرد با حرف های حکیم آرام گرفت و دلش از مهربانی پر شد.

عمر گر خوش گذرد، زنـدگی نوح کـم است
ور به ناخوش گذرد، نیم نفس بسیار است
حسن بیگ قزوینی اصل[قرن یازدهم]

شاد و پر نشاط باشید



روزی که آهنگ هر حرف ، زندگی ست

 

نوع مطلب :سخن بزرگان ، اندیشمندان و حکیمان ،

نوشته شده توسط:صابر خطیری ::

برای دیدن تصاویر با اندازه واقعی بر روی آنها کلیک کنید. صابر خطیری

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی، دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست.
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند،
قفل، افسانه ایست،
و قلب
برای زندگی بس است.
روزی که معنای هر سخن، دوست داشتن است
روزی که آهنگ هر حرف، زندگی ست.             

احمد شاملو (۱۳۷۹۱۳۰۴)


دل نوشته های من - زمانِ خداگونه

 

نوع مطلب :دل نوشته های من ،

نوشته شده توسط:صابر خطیری ::

برای دیدن تصاویر با اندازه واقعی بر روی آنها کلیک کنید. صابر خطیری
تا حالا حرف آدم هایی که به یک بن بست یا یک مشکل بر خورده اند را شنیده اید؟ حرف هایی مثل: خدا با ما قهر است! خدا ما را نمی بیند! اگر خدا وجود دارد چرا به داد ما نمی رسد؟! اصلا خدایی که از همه چی آگاه است چرا این بازی ها را راه انداخته است؟! مگر ما عروسک خیمه شب بازی او هستیم؟! و حرف های دیگری از این دست که خودتان از آن باخبر هستید. اگر می خواهید پاسخ این سوال ها حداقل کمی برای تان روشن شود با کمی تعمق به این داستان ها توجه کنید.
خاطرم هست سال ها پیش در یک کلاسی، شخصی از استاد کلاس پرسید: چرا خدایی که از گذشته و حال و آینده ما باخبر است، سال ها منتظر می ماند تا اعمال ما را ببیند و بعد مثلا نتیجه ی آن را به ما بدهد، مگر خدا استاد کلاس ست که تا پایان ترم منتظر بایستد و بعد از امتحان نتایج را به ما بدهد؟!
استاد کلاس کمی مکث کرد، کاغذی برداشت، سپس وسط کاغذ را کمی با دست سوراخ کرد، بعد چشمانش را روی آن سوراخ قرار داد و از سه دانشجو در این آزمایش کمک گرفت، دانشجوی اول از جلوی آن سوراخ گذشت، دانشجوی دوم روبروی سوراخ ایستاد و دانشجوی سوم هنوز از جلوی آن سوراخ نگذشته بود. استاد از هر سه دانشجو خواست که همانجا بایستند. بعد این چنین ادامه داد: نفر اولی که از جلوی این سوراخ و چشم های من عبور کرد، نماد زمان گذشته است، نفر دوم که در مقابل این سوراخ ایستاده، نماد زمان حال و نفر سوم که هنوز از جلوی این سوراخ عبور نکرده، نماد زمان آینده است. من با این کاغذ سه زمان گذشته، حال و آینده را به شما نشان دادم، اما حالا کاغذ را بر میدارم، چه اتفاقی می افتد، ما هر سه زمان را با هم می بینیم. یعنی دیگر زمانی جز زمان حال وجود ندارد و این چیزی ست که برای خدا اتفاق می افتد. خدا همیشه و همواره در لحظه ی حال حضور دارد و این ما هستیم که زمان گذشته و آینده را سر در تابلوی افکارمان قرار داده ایم و آنچنان در آن غرق شده ایم، که حتی گاهی فرصتی هم برای تنفس لحظه ی حال باقی نمی گذاریم.

ادامه مطلب

بی محبت هیچ کاری بر نمی آید مرا

 

نوع مطلب :داستانهای شیرین ،

نوشته شده توسط:صابر خطیری ::

برای دیدن تصاویر با اندازه واقعی بر روی آنها کلیک کنید. صابر خطیری
پیرمرد خوش برخورد و ملیحی هر از گاهی برای فروش اسباب و اثاثیه به عتیقه فروشی ای در یکی از خیابان های شهر مراجعه می کرد. یک روز زن عتیقه فروش پس از خروج پیرمرد از مغازه به همسرش گفت:"دلم می خواست به پیرمرد بگویم چقدر انسان خوش برخورد و نازنینی ست و چقدر از دیدنش روحیه می گیرم".
عتیقه فروش پاسخ داد: " حق با توست. این دفعه که آمد، به او بگو".
تابستان سال بعد، دختر جوانی وارد عتیقه فروشی شد و پس از معرفی خود به عنوان دختر همان پیرمرد خوش برخورد و ملیح اظهار داشت که پدرش چندی پیش دار فانی را وداع گفته است.
زن عتیقه فروش، آخرین گفت و گوی خود و همسرش را پس از خروج پیرمرد از مغازه برای او تعریف کرد. دختر، در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، گریه کنان گفت: " آه، ای کاش این را به او می گفتید چون خیلی در روحیه اش تاثیر می گذاشت. آخر آدمی بود که نیاز داشت تا اطمینان حاصل کند که دوستش دارند".
عتیقه فروش بعدها می گفت: " از آن روز به بعد، هر حرکت یا جنبه ای از مردم را که به نظرم خوب و خوشایند می آید، به آنها ابراز می دارم. چون امکان دارد که فرصت دیگری برایم پیش نیاید". 

هم محبت جان ستاند هم محبت جان دهد
بـی مـحــبت هـیـچ کــاری بـر نـمـی آیـد مـرا
شربـت شهد شهادت کی به کــام دل رسـد
ضربتـی از عــشق تا بـر ســر نـمـی آید مـرا 
فیض کاشانی [۱۰۵۸۹۷۷]

زندگی تان مملو از مهربانی


باران و رود

 

نوع مطلب :سخن بزرگان ، اندیشمندان و حکیمان ،

نوشته شده توسط:صابر خطیری ::

برای دیدن تصاویر با اندازه واقعی بر روی آنها کلیک کنید. صابر خطیری
 
 باز هــم بــاران زند بر شیشه ی دل های ما
 تا که هم حظش بریم و هم پیامش از سَـما

 زندگی اسرار رُشدش، شوق جاری گشتن است
 در تـعـامل بـودن و در بـطــن لــحـظه رفــتـن است

 حرکت و جوشیدن و دیدار و لمس تازه هاست
 در مـواجه گـشتن ِ هــر آنچه رو در روی ماست

هر قدم یک تجربه، هر تجربه خود یک دَری ست
بـــا قــدم های دگــر، درهـــا و راه دیــگــری ست

بــا تَعـامـل های مـــا جـــاری شـــود ایـــن زندگی
هرچه پیش آید خوش است، بهتر ز درجا ماندگی

آب هم گـر ساکن و راکد بماند همچنان
از رکودش در امان، لیکن بِگندد در زمان

چون که جاری گردد و خود بسپُرد دست مسیر
همـچـنان رقـصـان رود دیــگر نـخـواننـدش اسیر

ادامه مطلب

دل نوشته های من - ذرات عشق

 

نوع مطلب :دل نوشته های من ،

نوشته شده توسط:صابر خطیری ::

برای دیدن تصاویر با اندازه واقعی بر روی آنها کلیک کنید. صابر خطیری
سالهای سال است که گاهی، شب ها در خیابان های شهر قدم می زنم تا جویای حال و احوال دوستانم شوم. دوستان؟ خیابان؟ بله، درست شنیدید، آخر... درخت ها، گل ها و من[صابر خطیری]، از زمان کودکی مان تا به همین حالا در شادی ها و غم ها کنار هم بوده ایم، سالهای سال بی هیچ چشمداشتی به هم عشق دادیم و عشق دادیم، چه رفاقت زیبا و دل نشینی! 
سال ها پیش در یکی از همین شب ها که با دوستانم به گفت و گو مشغول بودم، مردی را دیدم که با جارویی که در دستش بود با شتاب و با تمام توانش خیابان های شهر را لباس پاکی می پوشاند. از دوستانم عذرخواهی کردم و به سمت آن مرد رفتم، با او سلام و احوالپرسی کردم؛ دلش پُر بود از نامهربانی های روزگار، اما درس عشق را خوب می دانست. او از زندگی می گفت و من سرا پا گوش شده بودم و به حرف هایش که باسادگی و مهربانی اش گره خورده بود، گوش جان سپرده بودم. بعد از آنکه دلش کمی آرام گرفت، از او پرسیدم: چرا با آنکه از نظر جسمی بیمار است، اما باز هم با شتاب و با تمام توان جارویش را بر زمین می کشد؟ پاسخش این بود، گفت: داستان دختر کبریت فروش را شنیده ای؟!
گفتم: "بله، شنیده ام!" 
گفت: آن دختر در آن سرمای سوزان و در شب سال نو، که سرما تمام وجودش را فرا گرفته بود، در گوشه ای پناه گرفت و شروع به روشن کردن کبریت هایش کرد، هر بار که کبریتی را روشن می کرد، تصویری از مادربزرگش را در نور آن کبریت ها می دید، آن تصویر گرمابخش وجودش بود، و عشق را در وجودش شعله ور می کرد. 
آن مرد حرف هایش را اینگونه ادامه داد: وقتی جارویم را بر زمین می کشم، در میان گرد و غباری که از زمین بر می خیزد، تصویر همسر مهربان و دختر کوچکم را می بینم؛ که به من لبخند می زنند. و هر بار که این عمل را تکرار می کنم، تصویر آنها در پیش چشمهایم ظاهر می شود. پرسیدی با این جسم بیمار چرا با عجله و با تمام توانم جارو می زنم، برای اینکه در این سردی زمستان تنها همین تصویر و همین لبخند، گرمابخش و شفابخش جسم بیمار من است، و من برای آنکه هر چه سریعتر به آغوش خانواده ام برگردم با شتاب بیشتری جارو را بر زمین می کشم...
آن مرد حرف هایش را تمام کرد و ما با هم خداحافظی کردیم. اما سال هاست که حرف های آن مرد برای من و همه ی درخت ها و گل های شهر ادامه دارد و طنین صدایش هنوز هم در گوش جان ما شنیده می شود.

باور داشته باشیم که در میان مشکلات و گرد و غبارهای زندگی نیز می توان، به دنبال ذرات عشق گشت، اگر که عاشق باشیم.
عاشق باشیم و عاشق بمانیم
صابر خطیری
1393/10/09


یک برنامه ی مطمئن

 

نوع مطلب :حکایت ها و داستان های عبرت آموز ،

نوشته شده توسط:صابر خطیری ::

برای دیدن تصاویر با اندازه واقعی بر روی آنها کلیک کنید. صابر خطیری
روباهی برای گربه جلسات آموزشی برگزار می کرد که در آن روش هایی که بتوان از دست دشمنان فرار کرد را آموزش می داد. 
روباه: "من یک عالم ِ فن بلدم که می توانم از دست دشمن فرار کنم." گربه: "من فقط یک روش دارم و با همان روش هم موفق می شوم."
در همین لحظه صدای تعدادی سگ شکاری به گوش رسید. گربه فورا از درخت بالا رفت و لای شاخه های درخت پنهان شد و گفت: "این فن من است."
روباه به روش های مختلف فکر کرد و همین طور که فکر می کرد سگ ها نزدیک شدند و در همین حین روباه شکار شد. گربه که داشت این صحنه را  نگاه می کرد، گفت: 

یک برنامه ی مطمئن که قابل اجرا باشد، بهتر از هزاران برنامه ای است که غیر قابل اجرا باشد.
پیروز باشید


دل نوشته های من - ساحل امن خدا

 

نوع مطلب :دل نوشته های من ،

نوشته شده توسط:صابر خطیری ::

برای دیدن تصاویر با اندازه واقعی بر روی آنها کلیک کنید. صابر خطیری
دوستی پیرامون شغل و فعالیت هایی که سال ها در زندگی روزمره اش انجام می داد، پرسشی داشت و آن پرسش این بود که چرا، واقعا چرا در طی این همه سال با این همه فعالیت و تلاش، هیچ گاه به موفقیتی که در نظر داشته، دست نیافته است. بنده [صابر خطیری] از این دوست بزرگوار پرسیدم که طی این سال ها چند روز یا چند بار منتظر اتفاق یا بهانه ای برای مثلا نرفتن به محیط کار، یا کلاس یا ... بوده و یا نسبت به کاری که انجام می داده حس خوبی نداشته و تنها برای رفع یک نیاز یا صرفا جهت اطلاع آن کار را انجام می داده است؟ پاسخش این بود: بیشتر روز های زندگی ام...
دوستان خوبم اگر در زندگی تان کار یا فعالیتی را انجام می دهید که برای انجام ندادنش به دنبال پیش آمد یا بهانه ی خاصی هستید و اغلب یا همیشه نسبت به انجام آن کارها یا فعالیت ها حس خوبی نداشته و یا حتی بدتر از آن. باید بگویم که دو راه بیشتر ندارید یک راه اینکه می توانید همچنان به کار خود ادامه داده و این حس و حال را با خودتان یدک بکشید تا روزی که دیگر ساعت شنی زندگی تان شن هایش به اتمام برسد. اما راه دوم اینکه می توانید کاری را انجام دهید که به آن علاقه مندید و از انجام آن لذت می برید. شاید این پرسش در ذهنتان خطور کند که اگر به عنوان مثال شغلی را که در آن هستید، شغلی که شاید حتی علاقه ای هم به آن نداشته، ترک کنید، ممکن است برای مدتی با مشکل مالی یا مشکلات دیگری برخورد کنید و زندگی تان کمی با تلاطم روبرو شود و یا... . دوستان خوبم برای رسیدن به یک حس خوب و دلچسب ِ پایدار در زندگی، می بایست هر زمان که قصد داریم کار یا فعالیتی را انجام دهیم، چاشنی عشق و علاقه را هم به آن اضافه کنیم، چون این اولین راه رسیدن به موفقیت و آرامش است. با این حال انتخاب با شماست، اما پیشنهاد من به شما این است که این ساحل به اصطلاح و به ظاهر امن تان را ترک و به سوی اقیانوس زیبای زندگی پیش بروید. برای پیمودن این مسیر کافی ست به درستی قایق و نقشه ی مناسب که همان تعقل و برنامه ریزی ست انتخاب، ترسیم و رهسپار اقیانوس مملو از شور و هیجان زندگی شویم. 


زندگی مجموعه ای از تلاطم ها و موج های ِ فراوانی ست که در آن، دست خداوندی قادر و توانا، همواره و تا آن زمان که به ساحل همیشه امن او قدم می گذاریم، همراه ماست.
لحظه هاتان مملو از عشق
صابر خطیری
1393/09/29


صبـح صادق نـدمد تـا شب یلدا نرود

 

نوع مطلب :سخن بزرگان ، اندیشمندان و حکیمان ،

نوشته شده توسط:صابر خطیری ::

برای دیدن تصاویر با اندازه واقعی بر روی آنها کلیک کنید. صابر خطیری

هر که مجموع نباشد، به تماشا نرود
یـار با یـار ِ سـفر کــرده بـه تـنـها نرود

بـاد آسایش گـیتی نـزند بر دل ریش
صبـح صادق نـدمد تـا شب یلدا نرود

بر دل آویختگان، عَرصه عالـم تـنـگست
کان که جایـی به گل افتاد دگر جا نرود

هرگـز اندیشـه یار از دل دیوانه عشق
بـه تـماشای گـل و سبزه و صحرا نرود

همه عالم سخنم رفت و به گوشَت نرسید
آری آن جـا کـه تـو بـاشـی سـخن ِ مـا نرود

هر کـه ما را به نصیحت ز تـو می‌پیچـد روی
گـو بـه شمشیر کـه عـاشـق به مدارا نـرود

مـاه ِ رُخسار بپوشی، تو بُت یَغمایی
تا دل خلقی از این شهر به یغما نرود

گـوهـر قـیمتـی از کـــام نـهنـگـان آرند
هــر که او را غم جانست به دریا نرود

سعدیا بار کـش و یار فـرامـوش مَــکن
                              مِهر وامِق به جفا کــــردن ِ عـــذرا نرود    سعدی (۶۹۴ ۶۰۶)
وامِق: دوست دارنده

شادی هایتان یلدایی


  • تعداد کل صفحات:76 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


دل نوشته های من - چشمان ِ بسته یکشنبه 5 بهمن 1393
عمر گر خوش گذرد، زندگی نوح کم است یکشنبه 5 بهمن 1393
روزی که آهنگ هر حرف ، زندگی ست شنبه 4 بهمن 1393
دل نوشته های من - زمانِ خداگونه چهارشنبه 24 دی 1393
بی محبت هیچ کاری بر نمی آید مرا سه شنبه 23 دی 1393
باران و رود دوشنبه 22 دی 1393
دل نوشته های من - ذرات عشق یکشنبه 14 دی 1393
یک برنامه ی مطمئن یکشنبه 14 دی 1393
دل نوشته های من - ساحل امن خدا یکشنبه 30 آذر 1393
صبـح صادق نـدمد تـا شب یلدا نرود یکشنبه 30 آذر 1393
الاغ ساده لوح جمعه 7 آذر 1393
پیگیر و سخت کوش باش چهارشنبه 21 آبان 1393
ناگهان چقدر زود ، دیر می‌شود! دوشنبه 19 آبان 1393
حرف ِ حساب شنبه 17 آبان 1393
دل نوشته های من - اقیانوس ِ مهربانی شنبه 3 آبان 1393
من چه سبزم امروز شنبه 3 آبان 1393
دل نوشته های من - از جنس ِ خاک و خدا یکشنبه 27 مهر 1393
آرامش در اعتماد به خداست یکشنبه 27 مهر 1393
ذهن ما باغچه است چهارشنبه 26 شهریور 1393
دل نوشته های من - هیس !!! چهارشنبه 26 شهریور 1393
آجر نادانی سه شنبه 25 شهریور 1393
زلال کودکی چهارشنبه 29 مرداد 1393
دل نوشته های من - هر گردی گردو نیست سه شنبه 21 مرداد 1393
عرصه ی تقلید شنبه 18 مرداد 1393
چیزی به اسم آگاهی شنبه 18 مرداد 1393
دل نوشته های من - بذر نشاط جمعه 17 مرداد 1393
رقص آرام - دیوید اِل. وِدِر فورد پنجشنبه 16 مرداد 1393
قطره هایی را که با هم می روند چهارشنبه 15 مرداد 1393
دل نوشته های من - یه دنیا آرامش چهارشنبه 15 مرداد 1393
کشتزار دل چهارشنبه 1 مرداد 1393
لیست آخرین پستها
Change Language
آمار سایت
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
نظرسنجی
    کدام بخش از مطالب بیشتر مورد توجه تان قرار گرفت؟










خدا زمین را مدور آفرید تا به انسان بگوید: همان لحظه ای که تصور میکنی به آخر دنیا رسیده ای ؛ درست در نقطه آغاز هستی.